تبلیغات
سایه - مطالب ابر داستان


مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
 
مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست

و روز بعد و روز بعد…

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و … ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»

مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، داستان جالب راننده اتوبوس، اتوبوس،

تاریخ : شنبه 17 بهمن 1394 | 10:46 ب.ظ | نویسنده : کارخانه | نظرات


در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر می کردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت.

همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه می گفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری می کردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان می گذاشت.
وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد.

سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم.
جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود.
بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد.

دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود.

الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون می گذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی.




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، راز، رازدوست،

تاریخ : یکشنبه 11 بهمن 1394 | 12:57 ق.ظ | نویسنده : کارخانه | نظرات


ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻨﺪ،ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ:

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍﻣﯽﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺳت!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ ﺷﺎﻛﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﻡ ﻭﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﻛﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﻛﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ، ﻛﻨﻢ ﻭﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺩﺭﺟﺎﯾﯽ ﺩﻭﺭ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﺭﮎ ﭘﯿﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻢ ﺗﻮﺍﻥ ﺭﺍﻩﺭﻓﺘﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻫﻢ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻥ!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﺋﯽ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺷﺴﺘﻨﯽ ﻭ ﺍﺗﻮ ﻛﺮﺩﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ!




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، زن، داستان کوتاه یک زن!،

تاریخ : جمعه 18 دی 1394 | 01:20 ب.ظ | نویسنده : کارخانه | نظرات


پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی
دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی
خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این کار را
انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و
آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی
هستند: آنان زیاد دارند اما …راضی نیستند



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستانک جالب و آموزنده گروه نود و نه، پادشاه، آشپز،

تاریخ : جمعه 11 دی 1394 | 12:21 ق.ظ | نویسنده : کارخانه | نظرات


ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻳﺎﻻﺕ ﻣﺘﺤﺪﻩ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻱ ﺍﺯ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﺪﯾﺪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻦ : ﺁﯾﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺨﺘﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺖ ؟
ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻮﺍﻥ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ : « ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﺑﺮﯾﺪ ﻫﯿﺰﻡ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﻨﯿﺪ ‏»
ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺍﺷﻨﺎﺳﯽ ﮐﺸﻮﺭ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ : ‏« ﺁﻗﺎ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﺳﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﭘﯿﺸﻪ ؟ ‏»
ﭘﺎﺳﺦ : ‏« ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺎﺩ ‏»، ﭘﺲ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻫﯿﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺸﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺍﺷﻨﺎﺳﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ : ‏« ﺷﻤﺎ ﻧﻈﺮ ﻗﺒﻠﯽ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ‏»
ﭘﺎﺳﺦ : ‏« ﺻﺪ ﺩﺭ ﺻﺪ‏»
ﺭﯾﯿﺲ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮﺍﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻤﻊ ﺁﻭﺭﯼ ﻫﯿﺰﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻨﺪ . ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺍﺷﻨﺎﺳﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ : ‏«ﺁﻗﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﻄﻤﺌﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﭘﯿﺸﻪ ؟ ‏»
ﭘﺎﺳﺦ : ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺑﮕﻢ ؛ ﺳﺮﺩﺗﺮﯾﻦ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻣﻌﺎﺻﺮ !
ﺭﯾﯿﺲ : ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ ؟
ﭘﺎﺳﺦ : ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺳﺖ ﻫﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﺩﺍﺭﻥ ﻫﯿﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ !
ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﺴﺒﺐ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ . . .



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، داستانک جالب، ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺳﺖ، زمستان،

تاریخ : شنبه 5 دی 1394 | 10:28 ب.ظ | نویسنده : کارخانه | نظرات


یرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید ماشین بهش زد و فرار کرد … پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید پیرمرد : اما من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب فراهم می کنم و براتون میارم پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت :  این قانون بیمارستانه اول پول بعد عمل … باید پول قبل از عمل پرداخت بشه صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می اندیشید واقعا پول اینقدر با ارزشه … ؟



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، آخر و عاقبت پزشک طماع، داستان کوتاه آخر و عاقبت پزشک طماع،

تاریخ : پنجشنبه 5 آذر 1394 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : کارخانه | نظرات


از بیل گیتس پرسیدند: «از تو ثروتمند تر هم هست؟»
در جواب گفت: «بله، فقط یک نفر.»
پرسیدند: «کی هست؟»
در جواب گفت:
من سالها پیش زمانی که  اخراج شدم و به تازگی اندیشه های طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی می‌کردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه‌ها و روزنامه‌ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت: «این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت. بردار برای خودت.»
گفتم: «آخه من پول خرد ندارم.»
گفت: «برای خودت، بخشیدمش برای خودت.»
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت: «این مجله رو بردار برای خودت.»
گفتم: «پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی. تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش می‌بخشی؟!»
پسره گفت: «آره من دلم میخواد ببخشم. از سود خودمه که می‌بخشم.»
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه. بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه می‌فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره. ازش پرسیدم منو می‌شناسی؟
گفت: «بله، جنابعالی آقای بیل گیتس معروف که دنیا می‌شناسدتون.»
بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟
گفت: «طبیعی است چون این حس و حال خودم بود.»
گفتم: «حالا می‌دونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم.»
جوون پرسید: «به چه صورت؟»
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم.
پسره سیاه پوست در حالی که می‌خندید، گفت: «هر چی بخوام بهم می‌دی؟»
گفتم هرچی که بخوای.
گفت: «واقعاً هر چی بخوام؟»
بیل گیتس گفت: «آره هر چی که بخوای بهت می‌دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام. به اندازه تمام اونا به تو می‌بخشم.»
جوون گفت: «آقای بیل گیتس، نمی‌تونی جبران کنی.»
گفتم: «یعنی چی؟ نمی‌تونم یا نمی‌خوام؟»
گفت: «تواناییش رو داری اما نمی‌تونی جبران کنی.»
پرسیدم: «واسه چی نمی‌تونم جبران کنم؟»
جوون سیاه پوست گفت: «فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!»
بیل گیتس می‌گه همواره احساس می‌کنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، ثروت، ثروتمندتر از بیل گیتس،

تاریخ : دوشنبه 2 آذر 1394 | 11:22 ب.ظ | نویسنده : کارخانه | نظرات


می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.
شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت:«جوان، به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.»پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد: «من همین الان در حال کار کردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر «میکل آنژ» بود!  قبل از شروع هر کار فیزیکی بهتر است که به اندازه لازم در موردش فکر کرد. حتی اگر زمان زیادی بگیرد.



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه خیال پردازان،

تاریخ : یکشنبه 17 آبان 1394 | 11:25 ب.ظ | نویسنده : کارخانه | نظرات


ﺭﻭﺯﯼ ﺣﮑﯿﻤﯽ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﻢ. ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻪ ﺑﺎﺯﯼ ؟!

ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺩﺍ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﮐﯿﺴﻪ ﻣﯽ ﺍﻭﺭﯾﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺍﺯﺁﻧﻬﺎ ﺑﺪﺗﺎﻥ ﻣﯽ ﺍﯾﺪ ﭘﯿﺎﺯ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪ! ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﭘﯿﺎﺯ ﺩﺭ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺁﻭﺭﺩ.

ﺣﮑﯿﻢ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﮕﻔﺘﻢ ،ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺁﻥ ﮐﯿﺴﻪ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﺩ.

ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﮑﯿﻢ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﺮﺩﻧﺪ: ﮐﻪ ﭘﯿﺎﺯﻫﺎ ﮔﻨﺪﯾﺪﻩ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺗﻌﻔﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ..

ﺣﮑﯿﻢ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺷﺒﯿﻪ ﻭﺿﻌﯿﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﯿﻨﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺍﯾﻦ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ ﻗﻠﺐ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻓﺎﺳﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺫﯾﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ.




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، حکیم وشاگردانش،

تاریخ : چهارشنبه 8 مهر 1394 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : کارخانه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.